سرانجام بشر را، این زمان، اندیشناکم، سخت بیش از پیش. که میلرزم به خود از وحشت این یاد. نه میبیند، نه میخواند، نه میاندیشد، این ناسازگار، ای داد! نه آگاهش توانی کرد، با زاری نه بیدارش توانم کرد، با فریاد! نمیداند، براین جمعیت انبوه و این پیکار روزافزون که ره گم میکند در خون، ازین پس، ماتم نان میکند بیداد! نمیداند، زمینی را که با خون آبیاری میکند، گندم نخواهد داد!
(فریدون مشیری) | |
زمینی را که با خون آبیاری میکند،
گندم نخواهد داد!
ممنون
خواهش...
بسیار جالب بود
)
خیلی ممنون
مشت می کوبم بر در
پنجه می سایم بر پنجره ها
من دچار خفقانم خفقان
من به تنگ آمده ام از همه چیز
بگذارید هواری بزنم
ای
با شما هستم
این درها را باز کنید
من به دنبال فضایی می گردم
لب بامی
سر کوهی
دل صحرایی
که در آنجا نفسی تازه کنم
(شاید بی ربط باشه اما از فریدون مشیریه
خواهش می کنم
البته شعر شما هم خیلی قشنگ بود
فوق العاده بود
کلا ۱سری از شعرای فریدون حرف نداره
ممنون
