X
تبلیغات
رایتل

کودک پیر

عشق را به مدرسه بردند تا کتک بزنند.

تنها دوست عشق در مدرسه ، درس هندسه بود.

از شیمیی فقط زاج سبز به یادش ماند و از فیزیک هرگز هیچ نفهمید.

عشق را به دانشگاه بردند تا کافر شود.

وقتی دکتر شد مادرش مرده بود.

به جای گریه کردن منطق خواند ... نتیجه از صغری ها و کبری ها

درد بی دلیلی شد در دل عشق.

میل به برگشتن داشت.

از هر کوچه ای که می رفت به خانه ی مادریش نرسید.

وقتی فیلسوف شد به سوی هر گلی که رفت آن گل پژمرد.

عشق خدا را می خواست.

واز هر طرف که می رفت به صورت خود بر می خورد.

عشق را در برابر آیینه بردند تا خود را به یاد آورد.

در آیینه ، کودک پیری می گریست.

                                                   استاد حسین پناهی 

بخونید حتما:یک خاطره بسیار قشنگ از ایشون براتون میزارم که آقای اکبر عبدی بازگو کردند!


اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، می‌گوید:

«یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. حسین از ماشین پیاده شد بدون کاپشن.

 گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟!

 گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟

 گفتم: آره.

گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت.

 اما من فقط دوستش داشتم!»



چهارشنبه 1 شهریور 1391 |  12:45 |  نویسنده :  الناز |  چاپ |  بازدید :  مرتبه   |  4 نظر