X
تبلیغات
رایتل


پرنده بر شانه های انسان نشست.انسان با تعجب رو به پرنده کرد وگفت:"اما من درخت نیستم،تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی..."


پرنده گفت:"من فرق درخت هاوآدم ها را خوب می دانم،اما گاهی پرنده ها وآدم ها را اشتباه می کنم".


انسان خندید وبه نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.


پرنده گفت:"راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟"


انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.


پرنده گفت:"نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است".


انسان دیگر نخندید.انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست.....

شاید یک آبی دور........یک اوج دوست داشتنی......


پرنده گفت:"غیراز توپرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است.درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت دارد امااگر تمرین نکند،فراموش می شود".

پرنده این را گفت و پرزد.انسان رد پرنده را دنبال کرد.تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد.

به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود وچیزی شبیه دلتنگی در دلش موج زد.


آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت:"یادت می آید،تورابادوبال ودوپا آفریده بودم...زمین و آسمان هردو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی...

                                                                   راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟"

انسان دست بر شانه هایش گذاشت


وجای خالی چیزی را احساس کرد...

آن وقت رو به خدا کرد....

گریست....



شنبه 24 دی 1390 |  20:29 |  نویسنده :  عاطفه |  چاپ |  بازدید :  مرتبه   |  7 نظر